VOheyran 005
از آرشیو سوخته چه بيهوده گرفتار شديم فرياد مي زدم : جاي جاي خالي ات خاليست نمي دانستم براي اين جاي خالي بايست چاه هاي هاي بسياري را پر كرد ! ... شب كه مي خوابي پنجره را باز بگذار شايد در رويا ها سيب سرخي برايت انداختم ولي" به كسي بر نخورد من يكي پنجره را مي بندم" * چون روياي ديگر نمانده هر چه هست كابوس است مرا ببخش كه حقيقت را كابوس ناميدم !
از آرشیو سوخته
چه بيهوده گرفتار شديم فرياد مي زدم : جاي جاي خالي ات خاليست نمي دانستم براي اين جاي خالي بايست چاه هاي هاي بسياري را پر كرد ! ... شب كه مي خوابي پنجره را باز بگذار شايد در رويا ها سيب سرخي برايت انداختم ولي" به كسي بر نخورد من يكي پنجره را مي بندم" * چون روياي ديگر نمانده هر چه هست كابوس است مرا ببخش كه حقيقت را كابوس ناميدم !
چه بيهوده گرفتار شديم
فرياد مي زدم : جاي جاي خالي ات خاليست
نمي دانستم براي اين جاي خالي بايست چاه هاي هاي بسياري را پر كرد !
...
شب كه مي خوابي پنجره را باز بگذار
شايد در رويا ها سيب سرخي برايت انداختم
ولي" به كسي بر نخورد من يكي پنجره را مي بندم" *
چون روياي ديگر نمانده هر چه هست كابوس است
مرا ببخش
كه حقيقت را كابوس ناميدم !